پاییز که بگذرد
درختان برهنه
چون
دختران در آرزوی بخت
لباس سپید را
در خواب زمستانی شان تن می کنند
پاییز که بگذرد
من و خواب هایم
به سراغت نمی آییم.
رامین صیاد حقیقی
۴ نوامبر
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند


شب هایی ست؛ که بیدارم
و تورنتو نیز
با چشم هایی رنگارنگ
و چشمک های پی در پی
بی هیچ لذتی - با من -
بیدار می ماند
کمی آنسو تر اما
چشمانی مهاجر
در آرزوی فردا
خواب را راس ساعت دلواپسی
به میهمانی می نشیند
و نمی داند
تورنتو همچنان بیدار است .
رامین صیاد حقیقی
Aug.17
با ما كفتند
كه ان كلام مقدس را
به شما خواهيم اموخت
ليكن به خاطر ان
عقوبتي جان فرساي را تحمل
مي بايدتان كرد
عقوبت جان فرساي را
جندان تاب اورديم اري
كه كلام مقدسمان باري
از خاطر كريخت
(شاملو)
يادش كرامي باد
من اینجا
به دور از هیاهوی
بودن یا نبودن
پشت پنجره ی کوچک مجازی
نگاهم اما مدام
به قدم هایی ست
که مثل قلم هاتان
آسان می شکست
قسم به قدم های شکسته
"ن" اگر نان نباشد/ که نیست/
ندا ست که بر خون نشسته.
رامین صیاد حقیقی
ششم جولای 2009